صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
448
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
گفت : راستى را ، اين صفتى بسيار شيرين و نيكوست . بگو ، زكات چيست ؟ او را از چگونگى و احكام زكات اموال و چهارپايان حلال گوشت ، آگاه كردم . گفت : شتر و ساير چهارپايان حلال گوشتى كه در صحرا مىچرند و خود به دنبال آب و علف مىروند [ و به انباشتن آب و علف زمستانى ] نياز ندارند ، زكات دارند ؟ گفتم : البته ! گفت : گمان نمىكنم ، اين مردم ما با وجود آن همه اموال و سرمايه ، در اين سرزمين دور از مدينه ، از محمد پيروى كنند . ( 1 ) چند روزى نزد عبد ماندم ؛ تا در فرصت مناسب ، برادرش را ملاقات كنم . عبد ، آن چه را كه ميان ما مىگذشت به او خبر مىداد . سرانجام برادرش به من اجازهء ملاقات داد . جيفر با نديمانش در كنار دريا به تفريح و گردش ، سرگرم بود . مرا پيش او بردند . خواستم ، در مجلس وى بنشينيم ؛ نگذاشتند [ و گفتند : بايد ايستاده پيام خود را به عرض شاه برسانى ] . به او نگاه كردم . گفت : پيامت را بگو . نامهء سر به مهر پيامبر را به او دادم . نامه را گشود و خواند . سپس به برادرش داد ؛ او نيز نامه را خواند ولى با اين فرق كه : برادرش ، عبد به آرامى و متانت آن را مطالعه نمود و بيشتر از برادرش متأثر گشت . جيفر گفت : به من بگو ، رفتار مردم قريش با محمد چگونه است ؟ گفتم : از او پيروى كردهاند : برخى با عشق و علاقه به دين و معدودى هم از بيم ذلّت و خوارى گرويدهاند . گفت : اكنون چه كسانى با محمد هستند ؟ ( 2 ) گفتم : مردم عرب با رغبت تمام ، اسلام را برگزيده و آن را پذيرفته و از روى خرد و دانايى دريافتهاند كه راه دين و تبعيّت از محمد - صلّى اللّه عليه و سلّم - آنان را از گمراهى و تباهى به سوى هدايت و روشنايى سوق مىدهد و گمان نمىكنم غير از تو ، كسى - از مردم اين سامان - به دين اسلام نگرويده باشند . [ عمرو در نهايت شجاعت و مردانگى و با جرأت تمام ، فرمانرواى عمان را تهديد كرد و گفت : ] تو هم اگر تسليم نشوى ؛ فردا زير سمّ اسب سواران اسلام ، له و نابود مىشوى ، زندگى خوش شما تيره و تار و لشكرت پراكنده مىگردد . پس ايمان بياور ؛ تا در هر دو جهان سرافراز